تبليغاتX
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟
 
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟
 
 
 
۱- یادم میاد زمان دانشجویی تو تحریریه ی یه نشریه دانشجویی بودم به اسم "روز هشتم". یادمه اسمش رو خودم انتخاب کرده بودم. ولی الان هرچی فکر می کنم یادم نمیاد وجه تسمیه اش چی بود!!! امروز که اومدم تیتر رو بنویسم٬ اون روزا برام زنده شد. (چقدر این چند روز نوستالژیک شدم! کی گفته بهار فصل عشقولانه شدنه؟ الان پاییزه! پاییز!)

۲- الان پاییزه! پاییز! واااااااااای! خیلی رمانتیکه! فکرشو بکن!

۳- چقدر آدما پیچیده ان! چقدر من...! جالبه! خودم تا چند سال قبل به شدت پیچیده بودم٬ ولی الان که نیستم حتی نمی تونم آدمای پیچیده رو درک کنم! (فکر کنم از اون مادرا بشم که نمی تونن درک کنن که خودشون یه زمانی نوجوون بودن و اونا نیازای خاص خودشونو دارن!!!)

۴- چندین روزه با یکی از دوستام گره خوردیم. من ماجرا رو مسکوت گذاشته بودم تا جو آروم بشه (اونقدر بهش اعتماد دارم که مطمئنم همه چی به مرور درست میشه) ولی به نظر میاد اون بدجور قصد کرده مشکلات رو حل کنه! اونم با دندون! برای همین هم این گره هی کورتر و کورتر میشه. حرفای عجیب و غریبی می زنه! خیلی عجیب و غریب! به نظرم قضیه خیلی معمولی تر از این حرفاست. نمی دونم این چیزا رو از کجاش در میاره. نمی دونم. امیدوارم خیلی اذیت این ماجرا نشه.

۵- یکی از دوستام بهم گفته که خاطرات روزمره رو توی دفترچه خاطرات می نویسن٬ نه وبلاگ! آدمای زیادی نیستن که وبلاگ من رو می خونن. منم چیزی برای پنهان کردن ندارم!!!

۶- روز دانش آموز یه جورایی مبارک! فقط نمی دونم چرا صفحه ی Yahoo رو بسته ان! نکنه تبلیغات ضد مدرسه می کنه!

۷- امروز هم موبایلم رو خونه جا گذاشتم (حواس که نمی ذارن واسه آدم که! صبح اونقدر تو خونه معرکه گرفته بودم که هم دیر رسیدم شرکت٬ هم موبایلم جا موند!)

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:8  توسط عاطفه   | 
آخیییییییش! راحت شدم!

۱- دیروز نمی دونم چرا این قدر فشار روم بود! احساس می کردم دنیا داره تحمل منو امتحان می کنه! (البته به نظر خودم تا حد زیادی موفق بودم). امروز تونستم با صرف مقداری اقتدار و سیاست(!) چیزی رو که می خواستم بگم٬ بگم و امتیاز بگیرم!

۲- امروز خییییییلی پاییزه! هوا اصلا هوایی نیست که آدم دلش بخواد تو شرکت بمونه. یادش بخیر! مدرسه که می رفتم٬ یه وقتایی معلم هنرمون (آقای اکبری) ما رو می برد تو جنگل و کلاس رو اون جا برگزار می کرد. آخه مدرسه ی راهنمایی و دبیرستان من وسط جنگل بود! دقیقا وسط جنگل!

۳- چند روزه که احساس می کنم قیافه ام عوض شده! این یعنی شکل آگاهیم تغییر کرده؟ اگه یه نفر خودش احساس کنه که قیافه اش عوض شده کافیه٬ یا این که دیگران هم باید احساس کنن؟ لطفا از احساساتتون برام بگید!

 

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:47  توسط عاطفه   | 
"تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است."

 

پانوشت: نمی دونم شاعرش کیه! اگه می دونید به منم بگید!

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:35  توسط عاطفه   | 
۱- خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزایی میگم٬ بعد خودم هم می مونم که این چی بود که گفتم. یعنی اگه کسی اون جمله رو بگه٬ حاضرم قسم بخورم که من امکان نداره اینو گفته باشم. البته جدیدا خیلی کمتر شده. ولی امروز یه حاضر جوابی ای کردم که هم کلی خندیدیم٬ هم تعجب کردم.

کارم رو تو ۲ تا فایل به مدیرم تحویل دادم. اولی رو باز کرد:

     مدیرم: چرا این کار رو با این فرمت انجام دادی؟ خوش فرم نیست!

     من: آخه شما نمونه اش رو همین جوری کار کردین٬ منم همین کار رو کردم.

     مدیرم: خب٬ به کار من چیکار داری؟ شاید من اشتباه کردم. کاری رو که درسته انجام بده.

     من: (با خنده!) اختیار دارین! ما همیشه پا جای پای شما می ذاریم

بلافاصله دومی رو باز کرد:

     مدیرم: من یه چیزی شبیه به این درست کرده بودم. خب از روی همون کار می کردی!

     من: خب من چیکار به شما دارم! شاید شما اشتباه کرده باشین!!!!!!

بعدش این جوری شدم:

 

۲- امروز هر کاری کردم نشد که برم سینما. حتی قصد کردم که برم "بی پولی" حمید نعمت الله. فیلم "بوتیک" ش رو دوست داشتم. به چهار تا سینما سر زدم. به آخریش فقط ۱۰ دقیقه دیر رسیدم.

 

۳- گاهی اوقات به آدم هایی برخورد می کنی که خیلی هم آدم خوبین ولی از آدم انرژی می برن. تو دراز مدت خسته ات می کنن.

گاهی اوقات هم به آدم هایی بر می خوری که مثل بالایی ها آدم های خوبین ولی هشت روز هفته از نظر روحی "خسته" ان. یه وقتایی هم دیگه خودشون هم روشون نمیشه٬ میگن "امروز از نظر جسمی خسته ام!"

گاهی اوقات آدم های نوع سومی هستن که علاوه بر چیزایی که اون بالا گفتم٬ یه خصوصیت دیگه هم دارن: هر چی بهشون میگی بابا جان! عزیز من! فلان اخلاق تو به این دلیل و به اون دلیل خیلی بده. به شکل های مختلف هم میگی. اثر نمی کنه که نمی کنه.

امروز برای دسته سوم یه راه حل پیدا کردم: "گاهی اوقات باهاشون مثل خودشون رفتار کن٬ شاید بفهمن."

 

۴- تا حالا چند بار فیلم "شب های روشن" رو دیده باشم خوبه؟ دارم میرم ببینمش!

 

امضا:رهرو

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:10  توسط عاطفه   | 
امروز کاملا آفتابیه. هم هوای محیط و هم دل من.

قصد دارم شب برم سینما. دلم می خواد فیلم "صداها"ی فرزاد موتمن رو ببینم. کارگردان "شب های روشن" ارزش این رو داره که برای دیدن باقی فیلم هاش به سرعت اقدام کنی. فعلا که دارم تنهایی میرم٬ تا ببینیم تا غروب چند نفر همراهی می کنن!

 ...چند ساعت بعد:

چرا امروز آدما بد اخلاقن؟ روز به این خوبی!

دارم شاهکار می کنم. یه مدرکی بود که خیلی وقت پیش روش کار کرده بودم٬ برای همین خیلی حضور ذهن نداشتم. مدیرم چند تا سوال ازش پرسید٬ خیلی کند جواب دادم. آخر سر گفت این قسمت رو از کجا آوردی؟ یه کم فکر کردم و گفتم:فکر کنم از خودم در آوردم! گفت: ما این جا چیزی رو از خودمون در نمیاریم! الان هم بُق کرده نشسته پشت میزش!

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:43  توسط عاطفه   | 
آخر هفته به خوبی و خوشی سپری شد. حتی جمعه رو کامل خونه بودم(این دومین هفته ایه که خوشبختی به من رو آورده و جمعه خونه ام.)

امروز اونقدر انرژی برای شیطونی کردن دارم که همه اش به اون بیچاره ای دارم فکر می کنم که قراره سرش خباثت کنم.

 

امضا: رهرو

...

چند ساعت بعد:

با این که خیلی خویش کنترلی کردم نمی دونم چرا دیگران خودشون رو در معرض خباثت های من قرار دادن. امروز تو شرکت در حالی که کاملا سرم به کار خودم بود به چند تا مورد برخورد کردم که ایرادهای واحد طراحی رو رو کرد. فکر می کنم این روند حالا حالاها ادامه داشته باشه! خلاصه اینو گفتم که اگه بلا ملایی سرم اومد بتونید ریشه ی ماجرا رو پیدا کنید.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:29  توسط عاطفه   | 
امروز یک روز تازه است. یک روز کاملا جدید همراه با سکوت درون٬ نشاط و شادی. دیشب قرار شد ۴۰ روز شاد باشم و ... هنوز شروع نکرده اتفاقای عجیبی افتاد که نشونه های خوبی بود.

۱- صابخونه مون اعلام کرد که قرارداد خونه رو یک سال دیگه بدون هیچ تغییری در پول پیش و کرایه خونه تمدید می کنه.

۲- امروز تولد مدیرمه و من تونستم اول صبح طی یک حرکت برنامه ریزی شده سورپرازش کنم.. نمی دونم فیلم بازی کرد یا واقعی بود ولی خیلی ذوق کرد و ابراز کرد که اقدامم کاملا غیر منتظره بود. خوشحالم! (چیزی که تو دلم بود و بهش نگفتم: از اینکه در کنار شما کار می کنم واقعا احساس آرامش می کنم. از اینکه تشویقم می کنید که بتازم ممنونم. و می فهمم که خیلی از مواقع خیلی چیزا رو به روم نمیارید. قدرتون رو می دونم. چیزی رو که بهش گفتم: تولدتون مبارک!)

۳- میگن "کبوتر با کبوتر٬ باز با باز" یا این که میگن "همانند همانند رو جذب می کنه". قدیمی ها می گفتن "بگو دوستت کیه تا من بگم خودت کی هستی". ولی من به یه چیز دیگه هم اعتقاد دارم: "دیوانه چون دیوانه ببیند خوشش آید!". خب آدم مثل دوستاش میشه دیگه! چه انتظاری از من دارین؟

ماجرا اینه که دیشب رفتم که برم سر کلاسم٬ یهو دیدم دختر خاله ام(که اونم تو این کلاس هست) و شوهر خاله ام دم در ایستادن و پریشون دارن به این ور و اون ور زنگ می زنن. کاشف به عمل اومد که ماشین رو برده بودن!( ماشین دست دختر خاله ام بوده و شوهر خاله ام اومده بوده ماشین رو ببره خونه که دختر خاله ام شب بره کرج. اومده دیده ماشین نیست!). امیدوار بودیم که با جرثقیل برده باشن ولی اونجایی که سارا پارک کرده بوده اصلا پارک ممنوع نبوده و تو هیچ پارکینگی هم نمره ی ماشین ثبت نشده بود! خلاصه این که ایشون بعد از کمی تاخیر اومدن سر کلاس و . یه نیم ساعتی گذشت. یهو دیدم قیافه ی خانم شبیه قیافه ی ارشمیدس شد که "یافتم!".

ایشون ماشین رو یه جای دیگه پارک کرده بودن!!!!!!!!!

 

امضا: رهرو

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:55  توسط عاطفه   | 
۱- امروز خیلی خطرناک شدم! احساس می کنم یه فکرایی میاد تو کله ام که مال اطرافیانمه. حتی می تونم تشخیص بدم مال کیه! راه تله پاتیم باز شده! کاشکی تا آخر وقت اداری سوتی ندم بعد از اون دیگه خیلی مهم نیست.

۲- به مدیرم میگم قبل از این که برید جلسه به من بگید حالا که کار نقشه ها تموم شده باید برای قدم بعدی چیکار کنم؟ یه کم فکر کرد و گفت: استراحت کن(کاملا جدی!). منم الان دارم استراحت می کنم(چه دختر حرف گوش کنی!!!)

۳- دیروز بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که چون وقت ندارم مطالبی رو که باید پنجشنبه جوابگو باشم چندین بار دوره کنم می تونم یه بار از روش بخونم و صدای خودم رو ضبط کنم که تو شرکت همه ش دوره شون کنم. این شد که دیشب با این گلوی داغون و سرفه های پشت هم حداقل نیم ساعت از رو خوندم. یهو شک کردم! به گوشیم نگاه کردم دیدم ضبط نشده!

۴- این یکی دیگه کار من نبوده بلکه شاهکار یکی از همکارای همسن و سالم بوده: داستان اینه که یکی از مدیر پروژه های شرکتمون که اتفاقا شیرزن هم هست واسه خودش (کافیه یه غرش کنه تا همه ی آدمای دورو برش اعم از مدیر عامل و ... ناپدید بشن!)٬ چند ماهیه که یه منشی گرفته برای خودش. داشته برای این همکار ما نطق می کرده٬ همکار ما هم همه اش سرش رو به علامت تایید تکون می داده و می گفته بله! بله! رسیده به این جا که این خانم منشی من داره هر روز از صبح تا شب بایگانی می کنه. من باید خیلی احمق بوده باشم که تمام این مدت خودم این کار رو انجام می دادم! همکار ما هم در ادامه ی تاییداتش  سر تکون داده و گفته: بله! بله!...ها! نه! نه!. خانم مدیر پروژه:

۵- یک خبر بسیار مسرت بخش این که به طور کاملا اتفاقی حین نوشتن پاراگراف قبلی ویرگول این کیبورد رو پیدا کردم!!!. آخه چه جوری باید به ذهنم می رسید که برای گذاشتن ویرگول توی بلاگ باید دکمه ی شیفت و ۲ رو با هم فشار بدم؟.

۶- خلاصه این که یکی از همکارام بهم پیشنهاد کرده که شاهکارهای هر روزم رو یه جا بنویسم!خبر نداره که خودم دارم همین کار رو می کنم. در ادامه هم بهم پیشنهاد کرد که "یه کم فکر کن!" (فکر کنم اونم فهمید که چرا دارم می ترشم)

 

امضا:رهرو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:26  توسط عاطفه   | 
۱- از مسافرت که برگشتم اونقدر اتفاق ها پشت سر هم افتاد که فرصت نشد مریض بشم! آخه ظاهرا اغلب کسایی که باهاشون رفته بودم مسافرت به شدت مریض شدن! در نتیجه با یک هفته تاخیر الان ۲ روزه که به شدت سرفه می کنم

۲- چند روزه که به شدت سرم رو کردم تو چند تا P&ID و کل نقشه های پروژه رو رنگی رنگی کردم. حالم دیگه داره بد میشه. اینه که الان زدم به سیم آخر و حدود ۵/۱ ساعته که کار نکردم..

۳- موضوع کلاس Free discussion امروز "قضاوت"ه. جدیدا قبل از کلاس احساس می کنم هیچ تمایلی به رفتن سر کلاس ندارم. ولی بعد از کلاس خوشحالم و راضی!(خدا رو شکر که برعکسش نیست).

4- باز تا یه کم داشت سرعتم تو مطالعه ی موسیقی بالا می رفت یه موضوع دیگه ای پیش اومد که حالا مجبورم تا آخر هفته درباره ی یه چیزای دیگه ای بخونم و پنج شنبه هم باید جواب پس بدم.

 

امضا:رهرو

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:43  توسط عاطفه   | 

Dear God!

Your "Adam" was exiled form heaven to earth because of his lust. I myself promise you to amend it.

Dear God! Being you, is my desire! Yeild me! Please! Please!

 

پانوشت: اشتباه نکنید! این دعا رو از جایی کپی نکردم! حتی شاید از لحاظ دستوری غلط هم داشته باشه. ولی به لحاظ حسی هیچ شبهه ای بهش وارد نیست. هیچ.

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:24  توسط عاطفه   | 
بعد از یک هفته ی پر مشغولیت طی یک سری عملیات انتحاری فهمیدم که پنج شنبه شب و جمعه مال خودمه. بنابراین عین از زندان آزاد شده ها با یه دوست مهربون پنج شنبه شب رفتیم خرید.

از اونجایی که احساس کردم ممکنه تا مدت ها همچین موقعیتی پیش نیاد شب موقع خوابیدن اتمام حجت کردم که فردا کسی منو بیدار نکنه و با خیال راحت تا ۱ شب رو به بحث و گفتگو گذروندم. نتیجه این شد که در کمال ناباوری جمعه ساعت ۷:۳۰ از خواب بیدار شدم و مجبور شدم تا ۹ تو تخت بمونم تا کسی بیدار نشه.

دیروز ثانیه ها رو می جویدم. حتی دلم نمیومد قورتشون بدم. باورم نمی شد که دارم استراحت می کنم. رویایی بود.

شب هم رفتیم بازارچه خیریه پیام امید. جو خیلی خوب و سالمی داره. بچه ها خیلی با شور و شوق زحمت می کشن.با این که پارسال فکر می کردم که امسال حتما خیلی نقش داشته باشم ولی فقط شب آخر اونم در نقش یه بازدید کننده تونستم برم اونجا. انصافا بچه ها خیلی زحمت کشیده بودن. خیلی زیاد. دست همه شون درد نکنه.

پانوشت: دوباره حس و حال همیشگی مو پیدا کردم. بابتش خوشحالم و شاکر.

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:53  توسط عاطفه   | 

...پُرطبل‌تر از حيات
من مرگ را
سرودي کردم.     


الان ۳ روزه که دارم با واژه ی "مرگ" دست و پنجه نرم می کنم. دیشب دیگه تخریب شدم! ویرونه هام اینجاست!

قضیه از این جا شروع شد که پدر یکی از دوستام به سادگی رفت! به سادگی!

سال ۸۴ که خاله ام فوت کرد من حتی یک قطره اشک هم نریختم. با این که خیلی دوسش داشتم. هیچ حسی نسبت به ماجرا نداشتم. هیچ وقت نداشتم. همیشه برام بدیهی بود!

ولی این چند روز همه اش تو فکرم. تو این فکر که اگه آدم باور کنه که می میره چطور زندگی می کنه؟ چقدر حاضره برای زندگی ای که معلوم نیست فردا زنده ای یا نه "برنامه ریزی دقیق" کنه؟ اگه بدونه که باید به تنهای و تنهایی جواب پس بده و دیگرانی که این همه براش مهم بودن تو قبر باهاش نیستن چقدر حاضره بهشون اهمیت بده؟  به چه قیمتی حاضره دل دیگران رو بشکونه؟ حاضره دروغ بگه؟ حاضره ظلم کنه؟چقدر حاضره به خودش سخت بگیره؟ چقدر شل و وارفته زندگی می کنه؟... اگه فقط بدونه وقت نداره.

سرنوشت یک آدم می تونه با مرگ یک "دیگری" عوض بشه. حالا هی بشین و برای آینده نقشه بکش! حالا بشین و با قطعیت بگو من فردا فلان کار رو می کنم! قطعیت! چه واژه ی مسخره ای!

انگار یکی بهم میگه: عاطفه! چیکار داری می کنی؟ واقعا تو این دنیا دنبال چی هستی؟ چقدر "واقعا" دنبال چیزهایی هستی که باید؟ چقدر دیگه وقت داری اهمال کاری کنی؟ چقدر دیگه جایزی که سهل انگاری کنی؟ چقدر آماده ای که بری؟ چقدر جواب پیدا کردی؟ چند تا سوال برات باقی مونده؟ عاطفه! هزار راه نرفته داری! اینقدر مثل گربه دنبال دمت نگرد!

هرگز از مرگ نهراسیدم

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود...    

پانوشت: ترسیدم! ترسیدم!      

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:57  توسط عاطفه   | 
به نظر میاد انتظارم از فیلم "کتاب قانون" بیشتر از توان کارگردان بود.

فیلم خامی بود. اگه همین فیلمنامه دست یکی مثل حاتمی کیا می افتاد قطعا چیز خوبی ازش در میومد. فیلمی بود که هم معنا داشت هم طنز داشت. ولی شخصیت پردازی ها ضعیف بود. یه جایی آخرای فیلم به راحتی مید دید که سطح بازی پرستویی خیلی خیلی بالاتر از سطح فیلمه! زمان ها توی فیلم اصلا با هم جور در نمیومد. مثلا زن یارو گذاشته بود رفته بود بعد یارو بعد سه هفته انگار تازه فهمیده بود چه بلایی سرش اومده. تازه اونم چون خواهرش نامه ی عروسشون رو تو سجاده اش پیدا کرده بود! ( نمی دونم چطور خواهره تو سه هفته سری به سجاده اش نزده بود!!!) یا اینکه یک ماه بعد از حاملگی زن یارو شکمش مثل پا به ماه ها گنده شده بود!!! این جور نکات اون قدر واضح بود و اونقدر به چشم میومد که انگار حجاب زیبایی فیلم شده بود و به بیننده اجازه نمی داد موقع تیتراژ پایانی یه "آخیش" حاکی از رضایت بگه.

یه خاطره تو سینما:

با دوستم سوار آسانسور شدیم و مثل انسان های محجوب سر به زیر ایستادیم. یهو یه آقایی به من گفت خانوم شما علم و صنعتی هستید؟ من:... بله! آقاهه: آها. می خواستم مطمئن بشم که اشتباه نکردم!!! من: 

در همین لحظه در آسانسور یاز شد و آقاهه رفت!!! من:منظورش چی بود؟!! دوستم: وااااا...!!!

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:37  توسط عاطفه   | 
نمی دونم چرا امروز علاقه زیادی به گرفتن پاچه ملت پیدا کردم. از صبح پاچه مسئول نقشه کشی. مسئول شبکه. مدیر مهندسی و بالاخره مدیر عامل رو گرفتم! (از ترسم به یکی از بچه های مهندسی که دیروز یه نیمچه زده بودم تو پرش اصلا نزدیک نشدم چون کاملا آمادگی این رو دارم که بگه بالای چشمت ابروست تا من هم از خجالتشون در بیام). البته بگم که در تمامی موارد حق با من بود. یعنی اوضاع از دستم در نرفته بود. فقط انعطاف کمتری به خرج دادم!

نکته ی جالب اینه که انتظارها از یه آدم خوش اخلاق بالا میره! باید هر چند وقت یه بار یه گرد و خاکی بپا کنی!

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:17  توسط عاطفه   | 
صبح روز چهارشنبه ۲۲ مهر از تهران حرکت کردیم. تعدادمون خیلی زیاد بود. خیلی بیشتر از حد تصور! همه ی ماشینامون فلاشرهاشون رو روشن کرده بودن که همو گم نکنیم. جالب این بود که وسط راه چند بار دیدم که چند تا ماشین غیر خودی هم به هوای ما فلاشرشون رو روشن کردن!!! ( واقعا ملت از خودشون نمی پرسن چرا باید این کار رو بکنن؟ چون یه عده ی دیگه این کار رو کردن؟ همین؟)

پانوشت: دفعه ی قبل که این کار رو کرده بودیم چند تا از ماشینامون سر یه دوراهی دنبال فلاشر جلویی راه افتاده بودن و حسابی گم شدن چون طرف خودی نبوده! (اینجاست که میگن هر گردی گردو نیست)

اونقدر ترافیک بود که با احتساب مقداری استراحت حدود ۱۰ ساعت طول کشید تا رسیدیم نور.

صبح زود رفتیم کنار دریاچه "آویدر". خیلی جای تاسف داره که تا حالا اسمش رو هم نشنیده بودم. واقعا قشنگ بود! خیلی قشنگ بود! محشر بود! باور نکردنی بود! حتما چند تا عکس ازش آپلود می کنم.

بعد از ظهرهم جنگل!(چی میشد زندگی همه اش همین جوری بود؟!!) آتیش روشن کردیم و دورش گومبا گومبا کردیم!...

خلاصه این که صبح شنبه رسیدیم تهران و طبق معمول مجبور شدم چند ساعت دیرتر برم سر کار. (به خدا مدیرم خیلی آقاست. اگه من جاش بودم...!)

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:10  توسط عاطفه   | 
چند تا چیز هست که باید در موردش بنویسم ولی وقت نمی کنم:

۱- گزارش سفرم به شمال

۲- در مورد یافته های موسیقایی جدید

۳- درباره فیلم "کتاب قانون"

۴- از "مرگ"

 

امضا: رهرو 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:56  توسط عاطفه   | 
۱- بالاخره موبایلم رو عوض کردم و به جمع موبایل پیشرفته دارها پیوستم!!! از اون جایی که اعتقاد دارم زندگی یه نبرده سر خریدن موبایل هم مجبور شدم یه نبرد داخلی راه بندازم! یه گوشی بود که خیلی خوش قیافه نبود ولی خر کار بود (ببخشید! هرچی فکر کردم کلمه ی مناسب تری پیدا نکردم که بتونم هم مفهوم رو برسونم هم عفت کلام رو حفظ کنم!). یه گوشی هم بود که خوش قیافه بود ولی هنوز امتحانشو پس نداده بود. مجبور بودم بین عقل و احساس یکی رو انتخاب کنم...

بالاخره عقل پیروز شد و گوشی "نه چندان زیبا" رو خریدم.

۲- به نظر میاد برای "از دماغ فیل افتادگان" باید یک فکرهایی بکنم.

۳- در یک هفته ی اخیر دیشب دومین بار بود که یک خواب های عجیب و غریبی می دیدم. از اون خوابای بعد از نماز صبح که مطمئنی تعبیر داره. من که نمی دونم تعبیراشون چیه. ولی گفته باشم! من شوهر موهر نمی کنم ها!!!

۴- تحقیقات موسیقاییم داره دچار نزول نرخ پیشرفت (!) میشه. این هفته خیلی سرم شلوغ بوده.

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:8  توسط عاطفه   | 
آخرین باری که رفتم مسافرت ۲۰ خرداد بود. اووووه! خیلی گذشته.

فردا صبح هم مسافرم! وقتی فکرشو می کنم که امشب باید برم کوله مو جمع کنم دلم قیلوله (شاید هم غیلوله) میره (این نشون میده مدعی ادبیات به خاطر ۳ روز مسافرت از خود بیخود شده!!!).

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:49  توسط عاطفه   | 
جدیدا یه وقتایی سعی می کنم به آدما خارج از این قالب انسانی نگاه کنم. بی غرض به رفتاراشون نگاه می کنم. به خواسته هاشون. به عکس العمل هاشون تو حوادث. به ریشه هاشون.

اگر که خوب دقت کنی می تونی بگی این طرز فکر از کجا اومده. می تونی بفهمی این اخلاق نتیجه ی چه ضعفیه. می تونی ریشه ی سلطنت نفس رو توشون پیدا کنی.

یکی از بس اعتماد به نفس نداره قلدری می کنه. یکی از بس خواره مغروره. یکی از بس تو خالیه خود بزرگ بینه.

البته این کار یه خطراتی داره که اگه از یه چیزی تو خودت مطمئن نباشی خودشو نشون میده. اونم اینه که می تونه باعث تجزیه و تحلیل کردن آدما بشه (این جوری اون اصل بی غرض بودن و خارج از قالب انسانی بودن رو هم نقض می کنه). باید خیلی مواظب بود!

اینو بگم که خودم هنوز اوایل راهم. چون مجبورم با این آدم هایی که ریشه ی ضعف هاشون رو می فهمم ساعت ها رو سپری کنم. هنوز اونقدر رو خودم کنترل ندارم که وقتی اون ضعف رو دیدم بتونم بدون حرص خوردن از کنارشون رد بشم و نادیده بگیرمشون (البته خیلی هم بد نشد چون همین هفته ی پیش یک دوست نما رو با این عدم کنترل از دست دادم).

چیزی رو که امروز دیدم خود برتر بینی به خاطر تو خالی بودن طرف بود. وقتی خودت تو خالی هستی نمی تونی فضیلتی رو که دیگران دارن ببینی یا درک کنی. فقط توی دو مثقالی که در خودت می بینی غرق شدی. اینه که به نظر خودت از دیگران برتری.

احساس امروز: آخ که چقدر از دماغ فیل افتادن درد داره!

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:20  توسط عاطفه   | 
دیشب یک کاری کردم که هر چی فکر می کنم هیچ منطقی براش ندارم!!!

ساعت ۸:۳۰ شب از کلاس اومده بودم بیرون. داشتم تاکسی می گرفتم که برم خونه که دوستم صدام کرد. گفت بیا بریم خونه ی ما (کرج)! گفتم نه بابا! فردا باید برم سر کار! گفت ماشینمون یه جای خالی داره  (بنده خدا اینقدر همیشه تعداد کرجی ها زیاده و فشرده میشینن تو یه ماشین که احساس می کرد اگه تو ماشین یه جای خالی بمونه باید جریمه بده!!!). منم با اراده!!! در حالی که می گفتم نه (!) داشتم سوار ماشین می شدم!

این شد که دیشب ساعت ۱۰ شب رسیدیم خونه شون و الان که ۸ صبحه من تو یه جای دور تهران پشت کامپیوتر شرکت نشستم!

البته طبق معمول خوش گذشت.

حدود یک هفته ی پیش برای یکی از دوستان در مورد فواید "سکوت درون" منبر زدم. قرار شد که از این به بعد سعی کنه فکر و خیال نکنه. شاگرد با استعدادیه ( اینو به روش نمیارم. ولی هست واقعا!) فقط بعد از اون قرار چند بار تو اتوبان ها گم شدیم. چند بار هم نزدیک بود ما رو به کشتن بده! فکر کنم من بهم بر خورده بود که نکنه شاگردم ازم جلو بزنه. این باعث شد که دیشب اون حرکت رو انجام بدم!

دیشب داشتم فکر می کردم اگه یه بار ماشین اون دوستم که خونه شون قزوینه جای خالی داشته باشه من باید چیکار کنم؟!!

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4:54  توسط عاطفه   | 
امروز تو شرکت تلفنم زنگ زد:

من: بله؟

آقاهه: سلام. خانم ...؟

من: سلام. بفرمایید.

آقاهه: در مورد ملک فروشیتون تماس گرفتم.

من:

آقاهه: آگهی داده بودین برای فروش ملک تو الهیه.

من:

آقاهه: تو آگهی تون این شماره بود.

من: اش...ت...باه گ...ر... فت...ین!

بوم!!!( این صدای گوشی تلفن بود که از دستم افتاد!)

 

خلاصه هر کی از ملک من تو الهیه خبری داره به من خبر بده. من اصلا نمی خوام بفروشمش. خودم لازمش دارم. صابخونه تا ۱ ماه دیگه داره منو بیرون می کنه!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:5  توسط عاطفه   | 
۱- نمی دونم چرا معمولا من پنج شنبه و جمعه ها خسته میشم و مجبورم طول هفته انرژیمو بدست بیارم (خوش به حال مدیرم که همچین کارمندی داره!!!).

۲- حالا تو این اوضاع مالی کساد باید برم گوشی بخرم. آخه اون قبلیه بعد از ۵ سال داره پنچر میشه و هر جا هم که می برمش به دید اصحاب کهف به من نگاه می کنن!

۳- دیشب همراه سالاد مقدار زیادی سرکه ی خرما خوردم. بعد ۱ ساعت احساس می کردم مست شدم! واقعا ممکنه تو سرکه ی خرما الکل باشه؟

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:28  توسط عاطفه   | 
یه فهم جدید:

سوال: چرا آدم ها دیگران رو مسخره می کنن؟

جواب: هر آدمی یک سری قالب های فکری داره (در مورد قالب های فکری بعدا منبر میزنم!!!). وقتی کسی حرفی بزنه که تو قالب های فکری تو نگنجه احساس می کنی حرف طرف حرف حسابی و منطقی نیست. چون حرفش رو نمی فهمی و می خوای یه جورایی این ضعف نفهمیدن رو جبران کنی مجبوری با مسخره کردن طرف این قضیه رو فیصله بدی. ولی اگه بفهمی که پشت این حرف ها چه ضعف ها و قوت هایی وجود داره هیچ وقت مسخره نمیکنی.

چقدر بزرگه آدمی که بتونه بدون قالب به حرف آدما نگاه کنه. اونوقت به راحتی می تونه بفهمه چرا اون آدم اون حرف رو زد و ...

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:8  توسط عاطفه   | 
خیلی اوقات آدم ها رو نمی فهمم. نمی فهمم چرا همه اهل فکر هستن و قطعا روشنفکر! نمی فهمم چرا فکر می کنن هرکی مشکلاتش بیشتر باشه آدم عمیق تریه. این جور آدما برای این که خدای ناکرده از عمقشون کم نشه (!) گهگاه عمدا خودشونو پرت می کنن وسط مشکلات! معمولا خیلی برای دیگران دلسوزی می کنن. ( خب طبیعی هم هست. یه نفر آدم بالاخره تا یه تعداد خاصی مشکل می تونه برای خودش جور کنه. از یه جایی به بعد مجبوره برای خالی نبودن عریضه خودشو تو مشکلات دیگران هم وارد کنه!).

بعد میری به مشکلاتشون نگاه می کنی: اونی که شوهر نکرده شوهر می خواد. اونی که شوهر کرده پشیمونه. اونی که کار نداره دنبال کار می گرده. اونی که کار می کنه از خستگی و کمبود وقت ناله می کنه. اونی که پول نداره یه جور. اونی که داره یه جور. اونی که بچه دار نمیشه به هر دری می زنه تا بچه دار بشه. اونی که بچه داره یه جور.

وقتی یکی پیدا میشه که فکر نمی کنه (منظور همین نوع فکراییه که گفتم)کسی که خوشبخته ( کیبوردم دکمه ی ویرگول نداره!!!) کسی که ادعا می کنه شاده همه براشون عجیبه.

 

پانوشت: امروز کلی زحمت کشیدم تا تراوشات فکریم رو اینجا نوشتم. تا اومدم آپ کنم همه اش پرید. الان که دوباره اومدم بنویسم کلا یه چیز دیگه نوشتم!( دارم کم کم آ.خ.و.ن.د میشم. از هر دری می تونم صحبت کنم!!!)

 

امضا: رهرو 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:21  توسط عاطفه   | 
 

1- مقدار متنابهی سوغاتی در انتظارمه!

دارم به خاطرشون ( و البته به خاطر دیدن مامان و بابام) مرخصی می گیرم که برم خونه.

2- یه مقدار زیادی مقاله از اینترنت پیدا کردم که احتمالا می تونه به پیشرفت تحقیقات موسیقاییم کمک کنه.

قصد دارم هر تیکه ی کارم که کامل شد این جا آپش کنم. بلکه کسی وبلاگم رو خوند و نظری داد.

 

3- به نظر میاد آنفولانزای نوع A داره به شرکت ما هم سرایت می کنه. باید از بچه های خدمات در مورد افزایش مصرف مایع دستشویی بپرسم ولی این طور که معلومه همه دارن مرتب دستاشون رو می شورن. چون قبلا که می رفتی دستشویی می تونستی 15-10 دقیقه اون جا مراقبه هم بشینی ولی الان باید برای تو رفتن کمین کنی.

 

امضا: رهرو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:25  توسط عاطفه   | 
دیروز به محض این که پسورد وبلاگ رو یادم اومد(حتی پسوردش رو هم فراموش کرده بودم!) چند تا تغییر توش به وجود آوردم. اول از همه رنگ صفحه رو از مشکی به اینی که الان هست عوض کردم. بعدش یه عکس از خودم توش گذاشتم. بعد به جای جمله ی " در این خاک در این خاک در این مزرعه ی پاک به جز عشق به جز مهر دگر بذر نکاریم" که منسوب به مولاناست جمله ی " نام من عشق است آیا می شناسیدم؟" که مصرع اول غزلی از زنده یاد "حسین منزوی" هست رو گذاشتم. دلم خواسته بود اسم وبلاگ و جمله ی زیر عکسم رو هم عوض کنم ولی ترسیدم دچار "بحران هویت" بشم!!!


 تازه چند ماه بود که خودم رو راضی کرده بودم که دشمنی بی مورد ( و شاید سطحی نگری) با فلسفه رو کنار بذارم و برم ببینم تو دنیای فلسفه چه خبره. تا الان فکر می کردم  فلاسفه پاهاشون رو زمینه و با دلیل و منطق و این حواس پنجگانه نمیشه معرفت جهان رو بدست آورد. اگر حرفی هست باید از عرفا شنید...

خلاصه این که کتاب "فلاسفه غرب " برایان مگی رو داشتم می خوندم و در کنارش "کتاب کوچک فلسفه" گریگوری برگمن رو هم تو کیفم داشتم. ( برای مسافرت های درون شهری!). تا این که دوباره ورق برگشت. باید تا ۱۹ آذرماه یه تحقیقی رو ارائه بدم با موضوع کلی "موسیقی و عرفان" (ببینید منم که ولش می کنم عرفان خودش میاد سراغم!!!). فعلا چند تا تیتر برای تحقیق تو ذهن دارم. اولیش تاریخچه مختصر موسیقیه. دومیش فیزیولوژی موسیقیه. سومیش موسیقی درمانیه. چهارمیش تاثیر سازهای مختلف بر مغز انسانه. پنجمیش تاثیر آهنگ های سبک های مختلف موسیقی در انسانه.

تازه از این جا اصل ماجرا شروع میشه: موسیقی و مذهب. دلیل استفاده موسیقی در عبادات. تاثیر استفاده موسیقی در عبادات و مراسم مذهبی. جایگاه موسیقی عرفانی در جهان. جایگاه موسیقی عرفانی در ایران. سازها و آهنگ های عرفانی ایرانی و ...

اینه که مجبورم فلسفه رو فعلا بذارم کنار ( از جناب افلاطون و اسپینوزا و کانت خیلی معذرت می خوام! تازه داشتم به شما سه تا علاقه مند می شدم).

در مورد سه تا تیتر اولم ایده دارم. حتی می تونم بگم تا آخر هفته پرونده ی تیتر دوم رو می بندم. ولی در مورد سایر تیترها اگر کسی ایده ای داره ممنون میشم راهنماییم کنه. اگر هم سر فصل خوبی به ذهنتون میاد هم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:45  توسط عاطفه   | 
با خودم فکر کردم حالا که قراره دوباره وبلاگم رو آپ کنم بهتره که یه دور همه اش رو بخونم تا از "دُر فشانی" های چند سال قبلم حظی ببرم!!!

خیلی برام جالب بود! بعضی از نوشته هام بوی خامی میداد. بعضی هاشون یه جور وجد سطحی. بعضی هاشون هم جداً عمق داشت.

دیگه از کوره در نمی رم. دیگه توی خواسته هام یکدندگی نیست. دیگه وجدم بیرونی نیست. دیگه حرفام رازگونه نیست. دیگه کسی رو تجزیه تحلیل نمی کنم. دیگه اونقدر به نوشته های این و اون سرک نمی کشم. خیلی از شرایطی که آرمانی به نظر می رسیدن الان عینی شدن. خیلی از احساس هایی که خودتلقینی بودن الان ریشه ای شدن...

 

امضا: رهرو (امضام عوض شده. مثل خودم!)  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:25  توسط عاطفه   | 
سلام!

دوباره برگشتم!

 

امضا: کوچولو

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:2  توسط عاطفه   | 

هر فردی

با یک دفترچه راهنما

برای ساختن آینده‌اش

به این جهان پا می‌گذارد.

چه بسیارند آنانی که

به یاد نمی‌آورند

آن را

کجا نهاده‌اند.

 

 

 

زندگی

هیچ نمی‌گوید

نشانت می‌دهد.

 

 

 

گر خداوند

چشم درچشمت نهد و گوید:

«فرمانت دهم

تا زنده‌ای

به شادی در این جهان سر کنی.»

چه خواهی کرد؟

 

 

 

به یاد آر

که این پهنه خاکی

واقعی نیست

آوردگاهی است از جلوه‌ها

که با دانسته‌هایت

چیرگی بر آن‌ها را می‌آزمایی.

 

 

 

زندگی چه بی معنا می‌شود

اگر بازی را ندانی

و

به خاطر نیاوری

که

تنها یک بازیگری.

 

 

 

تو را شاید حکمتی است

بر گزینش آن‌چه پیرامونت رخ می‌دهد.

صبر پیشه کن و پیش برو

در بهترین طریقی که می‌شناسی.

آن‌گاه در یک لحظه

حکمتش را در خواهی یافت.

 

 

 

عیبی ندارد عادی رفتار کنی.

به این شرط که عادی احساس نکنی.

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:4  توسط عاطفه   | 

در من امشب ترنم غزلي ست.

دلم امشب ستاره باران است.

 

واژه ها را خبر کنيد.

واژه ها را خبر کنيد

تا که با کوزه هاي خالي ي خويش

بشتابند سوي من؛

                  کامشب

در من است آن چه در دف باران،

و آن چه در ناي چشمه ساران است.

 

عشق پيدا شده است.

پرنيان وزيدنش

                 در باد

گونه ام را نواخت.

عطر او بود در طراوت صبح.

عشق پيدا شده ست،

                  مي بيني؟

عشق پيدا شده ست بار دگر.

آي دل!

آي خاکستر غريب!

وزش شعله را بنوش،

                  بنوش.

 

مژده، پاييز من!

کان پرستوي رفته برگشته ست.

باز در دشت هاي خاکستر

جام آلاله شعله ور گشته ست.

 

مژده، شب جان!

بال بگشوده نور،

"همه آفاق پر شرر" گشته ست.

 

مژده،خاموشي لطيف!

شعر سرشار!

در من امشب ترنم غزلي ست؛

دل من دل شده ست ديگر بار.

 

ازلي ديگر است اين پيوند.

پرتو حسن تست؛

و تجلي و

          نردبام سرور.

 

ديگر آن به که هيچ دم نزنم.

 

 

 

                                                اسماعيل خويی، غزلواره 5

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:21  توسط عاطفه   | 
 
  بالا